نمایش تبلیغ
 
ساخت وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگها
 

  سينما ، زيستن با تصوير
تعقيب.........

به اصرار می گویند مجرمان به مکافات نمی رسند ، به همین دلیل قوانین را تغییر می دهند ، نقشه را بر هم می زنند و نقش ها را دوباره تقسیم می کتتد .

موش ها بدل به گربه می شوند ، شکارها به شکارچی و قربانیان به جلاد .

در نیویورک آدم کشی تصمیم می گیرد از پلیس اطاعت کند . در لس آنجلس یک مظنون بازپرسانش را ذله می کند .

دیگر نمی توان تشخیص داد که چه کس ، چه کسی را تهدید و یا چه کسی را تعقیب می کند  و در عین حال ، بازی جالب می شود .

( مظنونین همیشگی به کارگردانی برایان سینگر و بازی کوین اسپیسی ، گابریل برن ، بنچیو دلتورو و ......)

(جان سخت کینه جو به کارگردانی جان مک تیرنان و بازی بروس ویلس ، ساموئل . ال . جکسون و جرمی آیرونز )

پيام هاي ديگران        link        جمعه، 20 بهمن، 1385 - بهار

ابزار انديشه ...............

اول از همه نتیجه ی نظرسنجی

کدام یک را بیشتر می پسندید ؟ }
 
کدام یک را بیشتر می پسندید ؟
سریال شبکه 1 ( صاحبدلان ) ( 19رای، 82%)
سریال شبکه 2 ( آخرین گناه ) ( 3رای، 13%)
سریال شبکه 3 ( زیرزمین ) ( 1رای، 4%)
سریال شبکه 5 ( بوی خوش زندگی ) ( 0رای، 0%)

خب این همه نتیجه ی نظرسنجی برای سریال های ماه مبارک رمضان .

ابزار اندیشه

سینمای آرمانی چیست ؟

فرهنگ ( سیاست ) زده ی ما و صاحبان فرهنگ ما که اغلب بیشتر( سیاست ) بازند تا هنرمند ، عموما در مواجهه با این پرسش به سینمای ( سیاسی ) می اندیشند ، و این فرهنگ چون در ذات خود ، استبداد شرقی و ( افراط ) را با هم دارد ، ( آرمان ) را در این یا آن ( ایدئولوژی ) خلاصه می کند و به این ترتیب این جواب فراهم می شود :

- سینمای ( آرمانی ) آن است که ( ایدئولوژی ) مرا تبلیغ کند .

پاسخی مخاطره آمیز که نه تنها در سینما - بلکه در تمام هنرها - راه را به بیراهه مبدل کرده است و پایه بینشی را ریخته که هنر را از وظیفه اصلی خود دور کرده است .

- و اما هنر آرمانی و به تبع آن سینمای آرمانی چیست ؟

( ژان لوک گدار ) در صد سالگی سینما به این پرسش جوابی در خور می دهد :

( ابزار اندیشه ، چرا که در هر حال شکل منحصر به فردی برای نگاه کردن به دنیا بود . بینش ویژه ای که می توانست بلافاصله با مقیاسی بزرگتر همزمان ، برای افراد متعدد و در مکان های متفاوت به نمایش گذشته شود . )

به این ترتیب هر فیلمی که انسان را وادارد تا درباره مجموعه بغرنج هستی بیندیشد به سینمای آرمانی تعلق دارد .

هدف این سینما گسترش بینش بشری است ، تنها راهی که باغ وحش بزرگ کنونی را به منزلگاه انسانی مبدل می کند .

پيام هاي ديگران        link        يكشنبه، 21 آبان، 1385 - بهار

سریال های ویژه ماه مبارک رمضان........................

ماه رمضان بر تمامی روزه داران عزیز مبارک باد ***********

می بخشید که من باز هم به جاده خاکی زدم و وارد مبحثی به غیر از سینما شدم . شرمنده . عزیزان همین طور که می دانید هر ساله شبکه های سیما در ماه مبارک رمضان اقدام به ساخت و تولید سریال های ویژه این ماه می نمایند . امسال هم همانند سال های گذشته شاهد تولید و پخش سریال های مناسبتی ماه رمضان هستیم . خیلی دوست دارم که نظرات شما عزیزان را درباره کیفیت این سریال ها جویا شوم . به همین منظور یک نظرسنجی هم ایجاد کرده ام تا شما دوستان در آن شرکت کنید . راستی تا فراموش نکرده ام کیفیت سریال های امسال را نسبت به سال گذشته چگونه دیدید ؟ و چه عواملی برای شخص شما موجب تعقیب یک سریال می گردد ؟ بازیگر ، کارگردان ، متن ، و یا عواملی دیگر ؟

راستی یادتون نره تو نظرسنجی شرکت کنید . سمت راست کمی بیایید پایین پیداش می کنید .

پيام هاي ديگران        link        جمعه، 14 مهر، 1385 - بهار

روز سينما گرامی باد

سالهاست که هفتمین هنر بر دل آدمیان حکومت می کند و میلیونها روح تشنه حقیقت را از دنیای ممکن به جهان ناممکن می برد و در آن سوی پرده سینما ـ از مسیر نور ـ راهی برایشان به جهان رویا می گشاید .

سینما ، این پیر صد و چند ساله ، رویای آدمی را به تعبیر در می آورد . درهای واقعیت نامکشوف را یکایک می گشاید ، حقیقت را دست یافتنی ، فردا را دیدنی و زندگی را خواستنی و ماندنی می کند .

سینما ، امروز واقعیتی جهانی است و در سده دوم تولد این هنر ، می رود که تصویر زبان یگانه ی همه آدمیان قرن های آینده باشد  .

( ۲۱ شهریور ) ، روز سینما ،بر تمامی عاشقانش مبارک

پيام هاي ديگران        link        دوشنبه، 20 شهريور، 1385 - بهار

آغاز يا انجام ..............

لحظاتی هستند در پایان فیلم ها که هم آخرینند ، هم اولین . هم آغازند و هم پایان :

اسپارتاکوس : نگاه آخر قهرمان بر صلیب به زنش و فرزندانش که در جاده ی بی پایان از

میان بردگان مصلوب به راه فردا می روند .

روسری آبی : ترنی که مانند سرنوشت می آید و در لحظه ای هم تعیین را به تردید مبدل

می کند و همه ی امروز را به فردا می سپارد .

قیصر : آن لبخند مرگ که معنای زندگی را بیشتر دارد .

پاپیون : فریادی در لحظه ی نجات که دیروز را به محاکمه می خواند و فردا را به دیدار

دعوت می کند .

پيام هاي ديگران        link        يكشنبه، 15 مرداد، 1385 - بهار

يک مطلب کاملا غير سينمايی ....................

دوستان می بخشيد که اين مطلب کاملا غير سينماييست . ولی بايد می نوشتمش تا آرام می شدم .

امسال سال خوبی برای يک دختر عجيب و غريبی که فکر و ذکرش سينما ، کتاب و فوتبال است هم بود و هم نبود . بزرگترين غم زندگی خود را تا به حال تجربه کردم و آن فقدان پدر بود . اين شروع امسال بود که فکر می کردم تا ابد ادامه خواهد داشت . نمی دانم باور می کنيد که هنوز نمره پايان نامه ام را ثبت نکرده ام . اصلا در فضای اين کار نيستم . وقتی جام شروع شد فکر می کردم دومين موضوع برای اشک ريختنم فراهم شده است .

سال ۱۹۹۰ من يک کودک سرخوش بودم که از فوتبال چيزی نمی دانستم ولی دو برادر و يک خواهرم شيفته اين ورزش بودند . من با کنجکاوی کودکانه ای بازی ها را با آنها در مراحل اول پی گرفتم و ناخودآگاه شيفته تيم ميزبان شدم . بازی اينان به گونه ای بود که مرا به شعف می آورد و در من شوق عجيبی ايجاد می کرد . در اين سال بود که دانستم برای ديدن جام جهانی بايد ۴ سال صبر کنم و چقدربرای کودکی عجول چون من هضم اين قضيه مشکل بود . سال ۱۹۹۴ با لاجوردی پوشان اشک ريختم و هزاران بار افسوس خوردم . فکر می کردم هرگز نمی توانم روبی باجوی بزرگ را ببخشم ولی مگر می توانستم سر سوزن کينه ای از يک لاجوردی پوش به دل داشته باشم . نه ، غير ممکن بود . دوستشان داشتم .نه ، عاشقشان بودم چون يک ايتاليايی بودم .

سال ۱۹۹۸ از فرانسه کينه به دل گرفتم . و باز هم اشک ريختم . سال ۲۰۰۲ از کره جنوبی متنفر شدم و در حيرت ماندم از آن داورهای عجيب و غريب آن سال که چه رذل بودند .

سال ۲۰۰۶ با غصه آغاز شد ولی با شادی قهرمانی آميخته گشت و من در آن شب در اوج بودم . حال با سقوط تيم هايی از ليگ محبوبم باز هم دل آزرده ام ولی شيرينی قهرمانی کمی تسکينم می دهد . فقط نمی دانم می توانم بازی های باشگاهی را چون سابق دنبال کنم .من انسان عجيبی هستم با افکار و عقايد عجيب تر . اين روزها با خاطره قهرمانی می خندم و با خاطرات پدر می گريم . احساس می کنم ديوانه و شيدا گشته ام . ای کاش پدرم در کنارم بود تا می توانستم بی دغدغه برای محبوبم ايتاليا شادی کنم ولی افسوس که اين يک آرزوی محال بيش نيست و من يک خاکستر نشينم . ايتاليا سال هاست که مرا شيدای خود کرده است از همان سالی که کودکی سرخوش بودم . می دانيد يک ماه است کتابی نخوانده ام  و اين يعنی سقوط من . باز هم خوشا به حال من که عشقم قهرمان شد .راستی اين روزها به خاطر عشقم ، ايتاليا فيلم هم کم ديده ام ۵ يا  ۶عدد در هفته .مسخره است نه ؟ اين سخنانی بود از يک دخترمفتون و شيدای ديوانه به نام بهار. معذرت از این پرگویی بی خاصیت .

پيام هاي ديگران        link        دوشنبه، 26 تير، 1385 - بهار

کاش................آخرين لحظه بی ثمر...............آبی های آسمانی..............

 

کاش ، ای کاش معجزه ای می شد .

کاش ، ای کاش اين باران تا پايان دنيا می آمد .

کاش ، ای کاش برگ های زرد فرد می ريختند و همه شهر زرد و سرخ می شد .

کاش ، ای کاش زير باران ، بر بستر برگ های پاييزی پدرمی آمد و بهار می شد . او ديگر کسی نبود بر ديوار . يادی نبود از گذشته .

کاش ، ای کاش پدر از دالان سبز می آمد.

 

آخرين لحظه بی ثمر...............

در سينما می توان هميشه منتظر ( آخرين لحظه ) بود . لحظه ای که نجات دهنده است . لحظه ای که ( قهرمان ) از راه می رسد ، اسلحه اش را می کشد ، خبری می دهد ، چاره ای می جويد يا حقيقتی را باز می گويد . واين لحظه است که می توانی صدای نفس کشيدن تماشاچی را بشنوی که روی صندلی سينما جابه جا می شود و لحظه ای به آرامش ، چشم هايش را می بندد .

اما اين آخرين لحظه ها گاه اگر چه نجات دهنده می نمايد ، اما کارساز نيست . آژانس شيشه ای را به ياد بياوريد. آن هليکوپتر از راه رسيده ، آن دويدن روی خط کشی های موازی خيابان ، آن ماموری که نفس نفس زنان از جايی نامه ای آورده بود .....همه ی اين ها درست در آخرين لحظه رخ داد . اما آخرين لحظه ای که توانی در بدن نمانده بود....... و از اين ( آخرين لحظه ) ها فراوان است ، نه فقط در سينما که هست و ديده ايد ، که در زندگی . از پنجره هياهوی خيابان را نگاه کنيد .

 

آبی های آسمانی ...........

درود بر آبی های آسمانی ایتالیا . من با قهرمانی این قهرمانان لاجوردی پوش به زندگی بازگشتم .سال ها بود که در آرزوی چنین روز و لحظه ای بودم . کشور دوم من ايتالياست و من در فينال مطمئنا يک ايتاليايی بودم . دوستش دارم ،چه ببرد و چه ببازد .چه خوب بازی کند و چه بد. سالها با ايتاليا گريه کردم و امسال بعد از غم جانکاه از دست دادن پدر،اين عشق من ، ايتاليا بود که مرا خنداند . نمی دانم آنشب چه کردم . فقط هم از خوشحالی فرياد کشيدم و هم از خوشحالی لحظاتی گريستم و هر چه بود بر آسمان پرتاب کردم . خوشبختانه اين بالشم بود که به آسمان رفت نه چيز ديگر . می دانيد سالهاست که هنگام بازی ايتاليا هيچ نوع خوردنی و نوشيدنی از گلويم پايين نمی رود . پس به طور حتم در مقابلم ظرف تخمه و يا تنقلات ديگر نبوده است . مادرم برای همين خدا را شکر کرد .جالب بود که مادرم هم طرفدار ايتاليا شده است آخر او اهل فوتبال نبود و در اين سال ها به من می خنديد . باز هم در عجبم از جادوی اين مستطيل سبز. افسوس که پدر در اين شادی با من و مادر نيست...................نوع نوشته ام را ببخشاييد خيلی هيجان زده ام ...........

 

پيام هاي ديگران        link        پنجشنبه، 22 تير، 1385 - بهار

سلام به تمامی دوستان .

پدرعزيزتر از جانم به ديار باقی شتافت

خيلی غمگينم . نمی دونم تا چه زمان بتونم به وضعيت سابقم برگردم ولی يه مدت نمی نويسم  . از تمامی دوستان که در اين مدت جويای احوال پدرم بودند صميمانه تشکر می کنم .

پيام هاي ديگران        link        شنبه، 13 خرداد، 1385 - بهار

جاودانگی..........................

۱. * الکساندر* می گويد : * .... چمدانها و ايستگاه های يخزده راه آهن ، اشاره هايی که ما نمی فهميم و شبی که ما را می ترساند .... ولی ما خوشحاليم ، چون راه افتاديم . *

۲. * اورسته * به * وولا * برادرش که تکه فيلمی يافته است ، می گويد : * در ميان مه ، تکدرختی پيداست . * وولا و الکساندر ـ  و ما ـ هر چه دقيق می شويم چيزی نمی بينيم . اين گفته شايد تسلايی به کودکان تلخکام اما آرمانگرا باشد .

۳. تاريکی مطلق و به ناگاه روشنايی محض . آنچنان که چشمان تيره سوی ما تحمل اين سپيدی ناگهانی را ندارند .

۴. در سپيده ای مه آلود ، الکساندر قصه می گويد : * اول خلقت تاريکی بود . اول سياهی بود . بعد روشنايی آمد . *

۵. مه که به کندی فرو می نشيند ، تکدرختی در عمق ديده می شود . آنان که از هفتخوان بلا ، به رويای آرمانشهری ، جان به سلامت برده اند ، به سوی تکدرخت می دوند . در کنار درخت آرام می گيرند . اکنون ما از دور ، آن دو را از درخت تميز نمی دهيم . آن دو گويی در درخت روياهايشان حل شده اند .

۶. پيشگويی سينما به حقيقت می پيوندد . تصوير همچنان می ماند تا نشان دهد که آنها نه تنها به رويای خود دست يافته اند که جزئی از آن شده اند . آنها نمونه روشن خود اميد ، خود آرزو ،خود آرمان هستند .

۷. کدام تصوير می تواند جاودانگی آرمانگرايی را چونان نمای پايانی چشم اندازی در مه ساخته تئو آنجلوپولوس به رخمان بکشد . در هنگامه ی تنگدستی ، روياهايمان را از دست ندهيم .

پيام هاي ديگران        link        چهارشنبه، 27 اردىبهشت، 1385 - بهار

حقيقت ............

آدم از لحظه آشنايی با واقعيت ، دل به حقيقت سپرد . حقيقتی که اگر چه هر روز دور و دورتر می نمايد ، اما همين که هست ، با واقعيت زيستن را نه آسانتر که آسان می کند .

اما اين هستی حقيقت ، شايد روزی روزگاری ، در ذهنها چاره ساز بود ، آن روزها که آدم ساده تر می زيست و ساده تر می نگريست ، اما هر چه که می گذرد و از اين سادگی فاصله می گيريم ، نياز به شکل واقعی دادن به حقيقت ، بيشتر و بيشتر می شود .

راهيابی اين حقيقت به هنر سينما ، خود از اين نياز برخاسته است . گويی آنجا ، روی پرده نقره ای ، تنها با دراز کردن دست ، با بسيار ديدن و با خيره شدن می توان نيروی چنگی محکم تر به زندگی را يافت .

تنها در حقيقت پرده سينماست که آدمهای واقعی ، چشم انداز ديگر شدن دارند . در حقيقت پرده سينماست که می توان جان باخت و زنده ماند . در حقيقت پرده سينماست که می توان زوائد را تدوين کرد . در حقيقت پرده سينماست که می توان پاکی و زلالی و تپيدن قلبها را ديد ، و من چقدر دلم می گيرد از واقعيت . آنگاه که زيباترين خاطره انسان از جهان که دل بستن به آرمان و حقيقت است ، آلوده می شود .

پيام هاي ديگران        link        پنجشنبه، 21 اردىبهشت، 1385 - بهار

راز رام کردن رعد........آسمان روی زمين.........

راز رام کردن رعد

دختر وحشی و مهار ناپذير لوک بسون را تنها با عشق می شد غافلگير و مهار کرد . پليس

جوانی که مأموريت به راه آوردن « نيکيتا » را بر عهده داشت ، راز رام کردن تندر را

می دانست . پس از مهربانی دامی ساخت که هر قلب عاشقی در آن می گنجيد .

« ماتيلدا » دخترک فيلم لئون نيز به سرچشمه اين راز دست يافته بود که هيولای جان سختی

همچون « لئون » را رام کرد .

واکنش دو قهرمان خشن لوک بسون در هر دو فيلم رفتاری مشابه و غرورآميز بود .

پليس جوان نيکيتا پس از خروج از اتاق لحظه ای به در تکيه کرد ، چشم بر هم نهاد و

دريچه های قلب خود را بر اين احساس تازه يافته گشود .

لئون سرسخت و مغرور هم تاب اعتراف در برابر ماتيلدا را نداشت . احساس تازه يافته را

به خلوت خود کشيد  و در اوّلين مجال تنهايی ، و پيش از آنکه قدمی در روزمره گی پيش

بگذارد ، به در تکيه کرد ، چشم بر هم نهاد تا اين احساس شگفت انگيز و نوازشگرانه در

جانش رسوب کند .

راستی برای عشق ، اين شريف ترين احساس آدمی معيار و قانون و قاعده ای وجود دارد ؟

تندر را چگونه می توان در قفس کرد ؟

اگر کهکشان روح آدمی در قابی بگنجد ، مهربانی ، دوستی ، پاکی و عشق چارچوب اين

قاب را خواهند ساخت . عشقهای شريف و باشکوه سينمای جان فورد ، عشقهای اثيری و

رازآلود سينمای هيچکاک و عشق پرغرور لئون که راز رام کردن تندر را بر پرده نقره ای

تصوير می کند ، اما راز سر به مهر عشق ، همچنان ناگشوده خواهد بود ، خبر برای آنان

که به مهری مهار و به جوانه ای بهارند !

« به ياد هامون که ناگهان به ياد و خاطره اش سقوط کردم  » 

آسمان روی زمين

دريا وسعت عميقی است روی زمين که می شود در آن فرو رفت ، خيس شد و ..........

جايی است که می توانی بعد از تمام گم شدن ها در آنجا پيدا شوی . « حميد » را از پشت

می بينيم . دور می شود . گم . ناپيدا . او را بايد دوباره از زمين پس گرفت .

بعد از درآميخته شدن با معجزه دريا . آب او را پس می دهد . حميد را از جلو می بينيم .

نزديک . پيدا . نفس می کشد و ...........

نمای نزديک از صورت « حميد هامون » در پايان و نفس کشيدن او ، به ياد می آورد

که طالبان آسمان و معجزه اش بايد تعلقی شديد به زمين داشته باشند . به دريا و عکس

آسمان روی آن . بايد خويش را به زمين بپراکنند و .............

پيام هاي ديگران        link        جمعه، 25 فروردين، 1385 - بهار

نماد انسانيت ............................

                           

 

ژولی ، قهرمان نخست فيلم آبی ، پس از مرگ همسر وفرزندش ، از خدمتکار خانه اش می پرسد :‌(( چرا گريه می کنی ؟ )) و زن خدمتکار به سادگی می گويد : (( چون تو گريه نمی کنی . ))

پاسخ زن خدمتکار به روشنی ، مهم ترين هسته فيلم آبی است . ژولی که تنها يک بار ، « پس از ديدن تصوير تدفين فرزندش ، آن هم در حد يک قطره » گريسته بود ، در طول فيلم ، اين واکنش انسانی اش را فراموش می کند . ترجيع بند شعر زندگی او « حضور در استخر آبی » تنها تقلايی است برای ماندن ، برای گريستن .

او ، امّا ، روندی را در طول فيلم می پيمايد که فرجام آن گريستن است . و مگر نه اين که انسان ها از درد می گريند و درد نيز از آگاهی می زايد ؟؟؟

پس ژولی با گردآوری همدمی آدم های فيلم در صحنه پايانی ، به بازشناسی آنان می نشيند و آن گاه بر زمينه موسيقی اروپای متحد ، از سر ترحم برای آنان می گريد .

او با گريستن خود ، بر رنج های بشری ، فروتنانه حلقه ای از خار خلنده بر سر می نهد و همه محنت آن ها را با خود می برد .

 

اشک ، نماد انسانيت آدم هاست .

پيام هاي ديگران        link        جمعه، 18 فروردين، 1385 - بهار