خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
* بهار
آرشیو وبلاگ
بهمن ١٣٨٥
آبان ١٣٨٥
مهر ١٣٨٥
شهريور ١٣٨٥
مرداد ١٣٨٥
تير ١٣٨٥
خرداد ١٣٨٥
اردىبهشت ١٣٨٥
فروردين ١٣٨٥
اسفند ١٣٨٤
بهمن ١٣٨٤
دى ١٣٨٤
ادامه آرشیو
لینک دوستان
ماهی بزرگ
سکانس اول
گذر لوطی صالح
غزل بگو
دفترچه خاطرات
مجله سینمایی.ادبی
رویای لحظه ها
سینما طلا
مارمولک
من و تن زخمی خنجر شبیم
نیکی کریمی
عاشقانه
رادیو مانیا
حسنک وزیر
تا بی نهایت
سینما تک
classic cinema
مدایح بی صله
هدیه تهرانی
سیاه مشق های یک ذهن خاکستری
Shahab Graph
گردون
Afsi Favorites
مطالبی در مورد سینما
سینما × سینما
بدو بدو ، بلیط سینما تموم شد
گوهر
در ستایش سینما
سکانس
سورنا ( انسان نوین )
hollywoood
SinaGraphic
بی خوابی
هادی آفریده
بارون پشت شيشه ها
فروش دی وی دی فيلم های روز و مطرح جهان
My Italia (ايتاليای من)
سینما زندگی است
همشهری کاوه
مبانی سواد بصری
sinamaii
خط خطی های نارنجی
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراح قالب : ماكرومديا
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان

به اصرار می گویند مجرمان به مکافات نمی رسند ، به همین دلیل قوانین را تغییر می دهند ، نقشه را بر هم می زنند و نقش ها را دوباره تقسیم می کتتد .
موش ها بدل به گربه می شوند ، شکارها به شکارچی و قربانیان به جلاد .
در نیویورک آدم کشی تصمیم می گیرد از پلیس اطاعت کند . در لس آنجلس یک مظنون بازپرسانش را ذله می کند .
دیگر نمی توان تشخیص داد که چه کس ، چه کسی را تهدید و یا چه کسی را تعقیب می کند و در عین حال ، بازی جالب می شود .
( مظنونین همیشگی به کارگردانی برایان سینگر و بازی کوین اسپیسی ، گابریل برن ، بنچیو دلتورو و ......)
(جان سخت کینه جو به کارگردانی جان مک تیرنان و بازی بروس ویلس ، ساموئل . ال . جکسون و جرمی آیرونز )


اول از همه نتیجه ی نظرسنجی
| { کدام یک را بیشتر می پسندید ؟ } |
| کدام یک را بیشتر می پسندید ؟ |
| سریال شبکه 1 ( صاحبدلان ) ( 19رای، 82%) |
| سریال شبکه 2 ( آخرین گناه ) ( 3رای، 13%) |
| سریال شبکه 3 ( زیرزمین ) ( 1رای، 4%) |
| سریال شبکه 5 ( بوی خوش زندگی ) ( 0رای، 0%) |
خب این همه نتیجه ی نظرسنجی برای سریال های ماه مبارک رمضان .
ابزار اندیشه
سینمای آرمانی چیست ؟
فرهنگ ( سیاست ) زده ی ما و صاحبان فرهنگ ما که اغلب بیشتر( سیاست ) بازند تا هنرمند ، عموما در مواجهه با این پرسش به سینمای ( سیاسی ) می اندیشند ، و این فرهنگ چون در ذات خود ، استبداد شرقی و ( افراط ) را با هم دارد ، ( آرمان ) را در این یا آن ( ایدئولوژی ) خلاصه می کند و به این ترتیب این جواب فراهم می شود :
- سینمای ( آرمانی ) آن است که ( ایدئولوژی ) مرا تبلیغ کند .
پاسخی مخاطره آمیز که نه تنها در سینما - بلکه در تمام هنرها - راه را به بیراهه مبدل کرده است و پایه بینشی را ریخته که هنر را از وظیفه اصلی خود دور کرده است .
- و اما هنر آرمانی و به تبع آن سینمای آرمانی چیست ؟
( ژان لوک گدار ) در صد سالگی سینما به این پرسش جوابی در خور می دهد :
( ابزار اندیشه ، چرا که در هر حال شکل منحصر به فردی برای نگاه کردن به دنیا بود . بینش ویژه ای که می توانست بلافاصله با مقیاسی بزرگتر همزمان ، برای افراد متعدد و در مکان های متفاوت به نمایش گذشته شود . )
به این ترتیب هر فیلمی که انسان را وادارد تا درباره مجموعه بغرنج هستی بیندیشد به سینمای آرمانی تعلق دارد .
هدف این سینما گسترش بینش بشری است ، تنها راهی که باغ وحش بزرگ کنونی را به منزلگاه انسانی مبدل می کند .
پيام هاي ديگران link يكشنبه، 21 آبان، 1385 - بهار
ماه رمضان بر تمامی روزه داران عزیز مبارک باد ***********
می بخشید که من باز هم به جاده خاکی زدم و وارد مبحثی به غیر از سینما شدم . شرمنده . عزیزان همین طور که می دانید هر ساله شبکه های سیما در ماه مبارک رمضان اقدام به ساخت و تولید سریال های ویژه این ماه می نمایند . امسال هم همانند سال های گذشته شاهد تولید و پخش سریال های مناسبتی ماه رمضان هستیم . خیلی دوست دارم که نظرات شما عزیزان را درباره کیفیت این سریال ها جویا شوم . به همین منظور یک نظرسنجی هم ایجاد کرده ام تا شما دوستان در آن شرکت کنید . راستی تا فراموش نکرده ام کیفیت سریال های امسال را نسبت به سال گذشته چگونه دیدید ؟ و چه عواملی برای شخص شما موجب تعقیب یک سریال می گردد ؟ بازیگر ، کارگردان ، متن ، و یا عواملی دیگر ؟
راستی یادتون نره تو نظرسنجی شرکت کنید . سمت راست کمی بیایید پایین پیداش می کنید .
سالهاست که هفتمین هنر بر دل آدمیان حکومت می کند و میلیونها روح تشنه حقیقت را از دنیای ممکن به جهان ناممکن می برد و در آن سوی پرده سینما ـ از مسیر نور ـ راهی برایشان به جهان رویا می گشاید .
سینما ، این پیر صد و چند ساله ، رویای آدمی را به تعبیر در می آورد . درهای واقعیت نامکشوف را یکایک می گشاید ، حقیقت را دست یافتنی ، فردا را دیدنی و زندگی را خواستنی و ماندنی می کند .
سینما ، امروز واقعیتی جهانی است و در سده دوم تولد این هنر ، می رود که تصویر زبان یگانه ی همه آدمیان قرن های آینده باشد .
( ۲۱ شهریور ) ، روز سینما ،بر تمامی عاشقانش مبارک
پيام هاي ديگران link دوشنبه، 20 شهريور، 1385 - بهار
لحظاتی هستند در پایان فیلم ها که هم آخرینند ، هم اولین . هم آغازند و هم پایان :
اسپارتاکوس : نگاه آخر قهرمان بر صلیب به زنش و فرزندانش که در جاده ی بی پایان از
میان بردگان مصلوب به راه فردا می روند .
روسری آبی : ترنی که مانند سرنوشت می آید و در لحظه ای هم تعیین را به تردید مبدل
می کند و همه ی امروز را به فردا می سپارد .
قیصر : آن لبخند مرگ که معنای زندگی را بیشتر دارد .
پاپیون : فریادی در لحظه ی نجات که دیروز را به محاکمه می خواند و فردا را به دیدار
دعوت می کند .
پيام هاي ديگران link يكشنبه، 15 مرداد، 1385 - بهار
دوستان می بخشيد که اين مطلب کاملا غير سينماييست . ولی بايد می نوشتمش تا آرام می شدم .
امسال سال خوبی برای يک دختر عجيب و غريبی که فکر و ذکرش سينما ، کتاب و فوتبال است هم بود و هم نبود . بزرگترين غم زندگی خود را تا به حال تجربه کردم و آن فقدان پدر بود . اين شروع امسال بود که فکر می کردم تا ابد ادامه خواهد داشت . نمی دانم باور می کنيد که هنوز نمره پايان نامه ام را ثبت نکرده ام . اصلا در فضای اين کار نيستم . وقتی جام شروع شد فکر می کردم دومين موضوع برای اشک ريختنم فراهم شده است .
سال ۱۹۹۰ من يک کودک سرخوش بودم که از فوتبال چيزی نمی دانستم ولی دو برادر و يک خواهرم شيفته اين ورزش بودند . من با کنجکاوی کودکانه ای بازی ها را با آنها در مراحل اول پی گرفتم و ناخودآگاه شيفته تيم ميزبان شدم . بازی اينان به گونه ای بود که مرا به شعف می آورد و در من شوق عجيبی ايجاد می کرد . در اين سال بود که دانستم برای ديدن جام جهانی بايد ۴ سال صبر کنم و چقدربرای کودکی عجول چون من هضم اين قضيه مشکل بود . سال ۱۹۹۴ با لاجوردی پوشان اشک ريختم و هزاران بار افسوس خوردم . فکر می کردم هرگز نمی توانم روبی باجوی بزرگ را ببخشم ولی مگر می توانستم سر سوزن کينه ای از يک لاجوردی پوش به دل داشته باشم . نه ، غير ممکن بود . دوستشان داشتم .نه ، عاشقشان بودم چون يک ايتاليايی بودم .
سال ۱۹۹۸ از فرانسه کينه به دل گرفتم . و باز هم اشک ريختم . سال ۲۰۰۲ از کره جنوبی متنفر شدم و در حيرت ماندم از آن داورهای عجيب و غريب آن سال که چه رذل بودند .
سال ۲۰۰۶ با غصه آغاز شد ولی با شادی قهرمانی آميخته گشت و من در آن شب در اوج بودم . حال با سقوط تيم هايی از ليگ محبوبم باز هم دل آزرده ام ولی شيرينی قهرمانی کمی تسکينم می دهد . فقط نمی دانم می توانم بازی های باشگاهی را چون سابق دنبال کنم .من انسان عجيبی هستم با افکار و عقايد عجيب تر . اين روزها با خاطره قهرمانی می خندم و با خاطرات پدر می گريم . احساس می کنم ديوانه و شيدا گشته ام . ای کاش پدرم در کنارم بود تا می توانستم بی دغدغه برای محبوبم ايتاليا شادی کنم ولی افسوس که اين يک آرزوی محال بيش نيست و من يک خاکستر نشينم . ايتاليا سال هاست که مرا شيدای خود کرده است از همان سالی که کودکی سرخوش بودم . می دانيد يک ماه است کتابی نخوانده ام و اين يعنی سقوط من . باز هم خوشا به حال من که عشقم قهرمان شد .راستی اين روزها به خاطر عشقم ، ايتاليا فيلم هم کم ديده ام ۵ يا ۶عدد در هفته .مسخره است نه ؟ اين سخنانی بود از يک دخترمفتون و شيدای ديوانه به نام بهار. معذرت از این پرگویی بی خاصیت .
پيام هاي ديگران link دوشنبه، 26 تير، 1385 - بهار
کاش ، ای کاش معجزه ای می شد .
کاش ، ای کاش اين باران تا پايان دنيا می آمد .
کاش ، ای کاش برگ های زرد فرد می ريختند و همه شهر زرد و سرخ می شد .
کاش ، ای کاش زير باران ، بر بستر برگ های پاييزی پدرمی آمد و بهار می شد . او ديگر کسی نبود بر ديوار . يادی نبود از گذشته .
کاش ، ای کاش پدر از دالان سبز می آمد.
آخرين لحظه بی ثمر...............
در سينما می توان هميشه منتظر ( آخرين لحظه ) بود . لحظه ای که نجات دهنده است . لحظه ای که ( قهرمان ) از راه می رسد ، اسلحه اش را می کشد ، خبری می دهد ، چاره ای می جويد يا حقيقتی را باز می گويد . واين لحظه است که می توانی صدای نفس کشيدن تماشاچی را بشنوی که روی صندلی سينما جابه جا می شود و لحظه ای به آرامش ، چشم هايش را می بندد .
اما اين آخرين لحظه ها گاه اگر چه نجات دهنده می نمايد ، اما کارساز نيست . آژانس شيشه ای را به ياد بياوريد. آن هليکوپتر از راه رسيده ، آن دويدن روی خط کشی های موازی خيابان ، آن ماموری که نفس نفس زنان از جايی نامه ای آورده بود .....همه ی اين ها درست در آخرين لحظه رخ داد . اما آخرين لحظه ای که توانی در بدن نمانده بود....... و از اين ( آخرين لحظه ) ها فراوان است ، نه فقط در سينما که هست و ديده ايد ، که در زندگی . از پنجره هياهوی خيابان را نگاه کنيد .
آبی های آسمانی ...........
درود بر آبی های آسمانی ایتالیا . من با قهرمانی این قهرمانان لاجوردی پوش به زندگی بازگشتم .سال ها بود که در آرزوی چنین روز و لحظه ای بودم . کشور دوم من ايتالياست و من در فينال مطمئنا يک ايتاليايی بودم . دوستش دارم ،چه ببرد و چه ببازد .چه خوب بازی کند و چه بد. سالها با ايتاليا گريه کردم و امسال بعد از غم جانکاه از دست دادن پدر،اين عشق من ، ايتاليا بود که مرا خنداند . نمی دانم آنشب چه کردم . فقط هم از خوشحالی فرياد کشيدم و هم از خوشحالی لحظاتی گريستم و هر چه بود بر آسمان پرتاب کردم . خوشبختانه اين بالشم بود که به آسمان رفت نه چيز ديگر . می دانيد سالهاست که هنگام بازی ايتاليا هيچ نوع خوردنی و نوشيدنی از گلويم پايين نمی رود . پس به طور حتم در مقابلم ظرف تخمه و يا تنقلات ديگر نبوده است . مادرم برای همين خدا را شکر کرد .جالب بود که مادرم هم طرفدار ايتاليا شده است آخر او اهل فوتبال نبود و در اين سال ها به من می خنديد . باز هم در عجبم از جادوی اين مستطيل سبز. افسوس که پدر در اين شادی با من و مادر نيست...................نوع نوشته ام را ببخشاييد خيلی هيجان زده ام ...........



سلام به تمامی دوستان .
پدرعزيزتر از جانم به ديار باقی شتافت
خيلی غمگينم . نمی دونم تا چه زمان بتونم به وضعيت سابقم برگردم ولی يه مدت نمی نويسم . از تمامی دوستان که در اين مدت جويای احوال پدرم بودند صميمانه تشکر می کنم .
پيام هاي ديگران link شنبه، 13 خرداد، 1385 - بهار
۱. * الکساندر* می گويد : * .... چمدانها و ايستگاه های يخزده راه آهن ، اشاره هايی که ما نمی فهميم و شبی که ما را می ترساند .... ولی ما خوشحاليم ، چون راه افتاديم . *
۲. * اورسته * به * وولا * برادرش که تکه فيلمی يافته است ، می گويد : * در ميان مه ، تکدرختی پيداست . * وولا و الکساندر ـ و ما ـ هر چه دقيق می شويم چيزی نمی بينيم . اين گفته شايد تسلايی به کودکان تلخکام اما آرمانگرا باشد .
۳. تاريکی مطلق و به ناگاه روشنايی محض . آنچنان که چشمان تيره سوی ما تحمل اين سپيدی ناگهانی را ندارند .
۴. در سپيده ای مه آلود ، الکساندر قصه می گويد : * اول خلقت تاريکی بود . اول سياهی بود . بعد روشنايی آمد . *
۵. مه که به کندی فرو می نشيند ، تکدرختی در عمق ديده می شود . آنان که از هفتخوان بلا ، به رويای آرمانشهری ، جان به سلامت برده اند ، به سوی تکدرخت می دوند . در کنار درخت آرام می گيرند . اکنون ما از دور ، آن دو را از درخت تميز نمی دهيم . آن دو گويی در درخت روياهايشان حل شده اند .
۶. پيشگويی سينما به حقيقت می پيوندد . تصوير همچنان می ماند تا نشان دهد که آنها نه تنها به رويای خود دست يافته اند که جزئی از آن شده اند . آنها نمونه روشن خود اميد ، خود آرزو ،خود آرمان هستند .
۷. کدام تصوير می تواند جاودانگی آرمانگرايی را چونان نمای پايانی چشم اندازی در مه ساخته تئو آنجلوپولوس به رخمان بکشد . در هنگامه ی تنگدستی ، روياهايمان را از دست ندهيم .

آدم از لحظه آشنايی با واقعيت ، دل به حقيقت سپرد . حقيقتی که اگر چه هر روز دور و دورتر می نمايد ، اما همين که هست ، با واقعيت زيستن را نه آسانتر که آسان می کند .
اما اين هستی حقيقت ، شايد روزی روزگاری ، در ذهنها چاره ساز بود ، آن روزها که آدم ساده تر می زيست و ساده تر می نگريست ، اما هر چه که می گذرد و از اين سادگی فاصله می گيريم ، نياز به شکل واقعی دادن به حقيقت ، بيشتر و بيشتر می شود .
راهيابی اين حقيقت به هنر سينما ، خود از اين نياز برخاسته است . گويی آنجا ، روی پرده نقره ای ، تنها با دراز کردن دست ، با بسيار ديدن و با خيره شدن می توان نيروی چنگی محکم تر به زندگی را يافت .
تنها در حقيقت پرده سينماست که آدمهای واقعی ، چشم انداز ديگر شدن دارند . در حقيقت پرده سينماست که می توان جان باخت و زنده ماند . در حقيقت پرده سينماست که می توان زوائد را تدوين کرد . در حقيقت پرده سينماست که می توان پاکی و زلالی و تپيدن قلبها را ديد ، و من چقدر دلم می گيرد از واقعيت . آنگاه که زيباترين خاطره انسان از جهان که دل بستن به آرمان و حقيقت است ، آلوده می شود .
پيام هاي ديگران link پنجشنبه، 21 اردىبهشت، 1385 - بهار
راز رام کردن رعد
دختر وحشی و مهار ناپذير لوک بسون را تنها با عشق می شد غافلگير و مهار کرد . پليس
جوانی که مأموريت به راه آوردن « نيکيتا » را بر عهده داشت ، راز رام کردن تندر را
می دانست . پس از مهربانی دامی ساخت که هر قلب عاشقی در آن می گنجيد .
« ماتيلدا » دخترک فيلم لئون نيز به سرچشمه اين راز دست يافته بود که هيولای جان سختی
همچون « لئون » را رام کرد .
واکنش دو قهرمان خشن لوک بسون در هر دو فيلم رفتاری مشابه و غرورآميز بود .
پليس جوان نيکيتا پس از خروج از اتاق لحظه ای به در تکيه کرد ، چشم بر هم نهاد و
دريچه های قلب خود را بر اين احساس تازه يافته گشود .
لئون سرسخت و مغرور هم تاب اعتراف در برابر ماتيلدا را نداشت . احساس تازه يافته را
به خلوت خود کشيد و در اوّلين مجال تنهايی ، و پيش از آنکه قدمی در روزمره گی پيش
بگذارد ، به در تکيه کرد ، چشم بر هم نهاد تا اين احساس شگفت انگيز و نوازشگرانه در
جانش رسوب کند .
راستی برای عشق ، اين شريف ترين احساس آدمی معيار و قانون و قاعده ای وجود دارد ؟
تندر را چگونه می توان در قفس کرد ؟
اگر کهکشان روح آدمی در قابی بگنجد ، مهربانی ، دوستی ، پاکی و عشق چارچوب اين
قاب را خواهند ساخت . عشقهای شريف و باشکوه سينمای جان فورد ، عشقهای اثيری و
رازآلود سينمای هيچکاک و عشق پرغرور لئون که راز رام کردن تندر را بر پرده نقره ای
تصوير می کند ، اما راز سر به مهر عشق ، همچنان ناگشوده خواهد بود ، خبر برای آنان
که به مهری مهار و به جوانه ای بهارند !
« به ياد هامون که ناگهان به ياد و خاطره اش سقوط کردم »
آسمان روی زمين
دريا وسعت عميقی است روی زمين که می شود در آن فرو رفت ، خيس شد و ..........
جايی است که می توانی بعد از تمام گم شدن ها در آنجا پيدا شوی . « حميد » را از پشت
می بينيم . دور می شود . گم . ناپيدا . او را بايد دوباره از زمين پس گرفت .
بعد از درآميخته شدن با معجزه دريا . آب او را پس می دهد . حميد را از جلو می بينيم .
نزديک . پيدا . نفس می کشد و ...........
نمای نزديک از صورت « حميد هامون » در پايان و نفس کشيدن او ، به ياد می آورد
که طالبان آسمان و معجزه اش بايد تعلقی شديد به زمين داشته باشند . به دريا و عکس
آسمان روی آن . بايد خويش را به زمين بپراکنند و .............
پيام هاي ديگران link جمعه، 25 فروردين، 1385 - بهار
ژولی ، قهرمان نخست فيلم آبی ، پس از مرگ همسر وفرزندش ، از خدمتکار خانه اش می پرسد :(( چرا گريه می کنی ؟ )) و زن خدمتکار به سادگی می گويد : (( چون تو گريه نمی کنی . ))
پاسخ زن خدمتکار به روشنی ، مهم ترين هسته فيلم آبی است . ژولی که تنها يک بار ، « پس از ديدن تصوير تدفين فرزندش ، آن هم در حد يک قطره » گريسته بود ، در طول فيلم ، اين واکنش انسانی اش را فراموش می کند . ترجيع بند شعر زندگی او « حضور در استخر آبی » تنها تقلايی است برای ماندن ، برای گريستن .
او ، امّا ، روندی را در طول فيلم می پيمايد که فرجام آن گريستن است . و مگر نه اين که انسان ها از درد می گريند و درد نيز از آگاهی می زايد ؟؟؟
پس ژولی با گردآوری همدمی آدم های فيلم در صحنه پايانی ، به بازشناسی آنان می نشيند و آن گاه بر زمينه موسيقی اروپای متحد ، از سر ترحم برای آنان می گريد .
او با گريستن خود ، بر رنج های بشری ، فروتنانه حلقه ای از خار خلنده بر سر می نهد و همه محنت آن ها را با خود می برد .

اشک ، نماد انسانيت آدم هاست .
پيام هاي ديگران link جمعه، 18 فروردين، 1385 - بهار



